منتظر نباش که شبی بشنوی
از این دلبستگی های ساده، دل بریده ام!
که عزیز بارانی ام را،
در جاده ای جا گذاشتم!
یا در آسمان، به ستاره ی دیگری سلام کردم!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری، در همان دامنه ی دور دریا بمان!
هر جور تو راحتی! باران زدهی من!
همین سوسوی تو، از آن سوی پردهی دوری
برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست!
من که این جا کاری نمی کنم!
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم!
همین!، این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که به حرفهایم می خندی!
حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم
باران می آید!
صدای باران را می شنوی ؟
کاش می دانستی...
تو فقط مال منی
تو فقط مال همین قلب پر احساس منی
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمی دانی من
چقدر عشق تو را می خواهم
تو صدا کن مرا
تو صدا کن مرا که پر از رویش یک یاس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
کاش می دانستی...
شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاک افتاده
به سرم داد بزن
تا بدانم که حقیقت داری
تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری
باز هم این همه عشق
این همه عشق برای دل تو ناچیز است
آسمان را به زمین وصل کنم؟
یا که زمین را همه لبریز ز سرسبزی یک فصل کنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم
به خدا تو نباشی
بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم...
غروب را دوست دارم آري غروب دلتنگي ام را
غروب را دوست دارم آري غروب جدايي را
غروب را دوست دارم آري غروب بي وفايي را
غروب را دوست دارم آري غروب دشمني را
غروب را دوست دارم اما نه غروب شاديها را
غروب را دوست دارم اما نه غروب زندگيها را
غروب را دوست دارم اما نه غروب بودنت را
غروب را دوست دارم اما نه غروب چشمانت را
غروب را دوست دارم اما نه غروب عشق را
غروب را دوست دارم اما نه غروب محبت را
غروب را دوست دارم اما نه غروب تنهاييم را
غروب را دوست دارم اما نه غروب روياهايم را
غروب را دوست دارم اما نه اندازه تو........
بگذار از عشق بگوييم
بگذار تو را تكان دهم، بگذار تو را بچرخانم
دستم را بگير
تو را به آغازي تازه خواهم برد
به ديدن سرزمين موعود
بگذار دوستت داشته باشم
تو را به آغازي تازه خواهم برد
با تمام قلبم
عزيزم به من اعتماد كن، همان طور كه من به تو اعتماد مي كنم
من اين كار را از ابتدا انجام دادم
و هر روز و هر بار
همواره ميخواهم بگويم
بگذار از عشق بگوييم، عشق
اين تمام روياي من است
روياهايت را دور نيانداز
هرگز مغلوب نخواهي شد
عشق را زنده نگه دار
.................
هميشه عاشق باشيد
من به آمار زمين مشكوكم اگر اين شهر پر از آدمهاست
پس چرا اين همه دلها تنهاست
پاییز را دوست دارم... بخاطر غریب و بی صدا آمدنش... بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش...بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش... بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش... بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی... بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها...
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش... بخاطر شب های سرد و طولانی اش ... بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام... بخاطر پیاده روی های شبانه ام... بخاطر بغض های سنگین انتظار...بخاطر اشک های بی صدایم... بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام.. بخاطر معصومیت کودکی ام... بخاطر نشاط نوجوانی ام... بخاطر تنهایی جوانی ام... بخاطر اولین نفس هایم... بخاطر اولین گریه هایم... بخاطر اولین خنده هایم ... بخاطر دوباره متولد شدن... بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر... بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه... بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه...بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش... پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز... و من عاشقانه پاییز را با تو دوست دارم...
عشق يك حادثه است و جدايي يك قانون ، بيا حادثه ساز و قانون شكن باشيم
قانون تو تنهایی من است .... و تنهایی من قانون عشق...!
عشق ارمغان دلدادگیست ... و این سرنوشت سادگیست....
چه قانون عجیبی .. چه ارمغان نجیبی ...و چه سرنوشت تلخ و غریبی....
که هر بار ستاره های زندگی ات را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره ی امید کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهایی خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و و تنهایی و دوری...
سلام
براتون بازم از عشق گذاشتم . امیدوارم خوشتون بیاد.![]()
از عشق مردن....
اگر می بینی که زنده ام ، نفس می کشم ، تنها به خاطر وجود تو است...
اگر می بینی شادم ، خندانم ، با وجود اینکه اینهمه غصه
در دل دارد ، تنها به امید بودن تو است....
اگر می بینی آرامم ، بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر ، فقط
به خاطر عشقی است که از سوی تو در دلم نشسته است....
اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور
دلم هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !
اگر دیدی نیستم ، نه صدایی و نه خبری از من نیست بدان
که از عشق تو مرده ام
نگار جان امیدوارم به دردت بخوره![]()
وقتی احساس نا توانی در دوست داشتن می کنی
وقتی احساس بی لیاقتی می کنی
وقتی احساس نا پاکی می کنی
وقتی احساس می کنی کسی نمی تونه درد ها تو التیام ببخشه
به یاد داشته باش دوست من
خدا میتونه
وقتی احساس می کنی قابل بخشش نیستی
برای شرم و گناه هات
به یاد داشته باش دوست من
خدا میتونه
وقتی فکر می کنی همه چیز پنهانه
و هیچکس نمی تونه درون رو ببینه
به یاد داشته باش دوست من
خدا میتونه
وقتی به کلید می رسی و فکر می کنی
هیچکس صدایت را نمی شنود
به یاد داشته باش دوست من
خدا میتونه
وقتی فکر می کنی کسی نمی تونه
به شخص حقیقیی که درون توست
عشق بورزه
به یاد داشته باش دوست من
خدا میتونه
عشق،
همان طور كه تاج بر سرتان مى گذارد،
بر صليبتان نيز مى كشد،
عشق،
همان طور كه شما را مى پروراند،
شاخ و برگتان را نيز مى زند
و هرس مى كند.
عشق،
همان طور كه از تنه ى ستبرتان بالا مى رود
و نازك تزين شاخه هاتان را،
كه در آفتاب مى لرزند،
نوازش مى كند،
به ريشه هاتان نيز فرود مى آيد
و آن ها را كه در خاك چنگ انداخته اند ، مى لرزاند.
عشق با شما چنين مى كند
تا رازهاى دل خود را بدانيد،
و بدين سان،به پاره اى از قلب بزگ زندگى بدل شويد.
اما اگر از سر ترس،
فقط در پى كام و ناز عشق باشيد،
بهر آن است كه عريانى تان را بپوشانيد،
از دسترس خرمن كوب عشق دور شويد،
و به آن جهان يكنواخت و بى فصل برويد
كه در آن مى خنديد،
اما نه با همه ى وجود،
و مى گرييد،
اما نه با همه ى وجود.
((جبران خليل جبران))
پشت سر هر معشوقی ، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای آنکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی، زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آن قدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت، ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی؛ تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
اما هرچه که در عشق ثابت قدم تر بشوی، خدا با تو سخت گیرتر می شود! هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکباز تر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی... زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند !
بقیه در ادامه مطلب
نوشته بسیار زیبایی هستش که پیشنهاد میکنم حتما بخونید
من نشاني از تو ندارم، اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار، به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام، در ِ کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار است، پشت ديوار دردهايم نشسته ام
نمی توان درواژه ها گنجاند
احساس من را به تو
احساس من به تونیرومندترین احساسی است
که تاکنون داشته ام
با این حال هنگامی که می خواهم آنرا به تو بگویم
یا حتی آنرا برایت بنویسم
واژهای را نمی یابم که حتی بتواند
احساسی نزدیک به ژرفای احساس مرا بیان کند
و گرچه من نمی توانم جوهر چنین
احساس شگفت انگیزی را بیان کنم
می توانم بگویم در کنار تو چه احساسی دارم
آنگاه که در کنار توهستم
گوئی پرنده ای هستم که آزاد در آسمان صاف و آبی رنگ بال می گشاید
آنگاه که در کنار تو هستم
گوئی گلی هستم که شاداب گلبرگهایش را می گشاید
آنگاه که در کنار تو هستم
گوئی موجی هستم در اقیانوس که توفنده
بر ساحل می کوبد
آنگاه که درکنارتوهستم
گوئی رنگین کمانی هستم درپس طوفان
که سربلند،رنگهایم را نمایان می سازم
آنگاه که درکنارتوهستم
گوئی غرق درزیبائی ها گشته ام
واین تنها بخش کوچکی است ازاحساسی شگفت
ولی بدان خاطر که عشق کماکان بهترین واژه هاست
بگذار هزاربار بگویم
!!..." i love you more than "LOVE
بیش از عشق عاشق تو هستم!!
چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن امـــيد هستم با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن كرد.
انشاالله هیچ وقت نا امید نشید . نظر هم بدید.![]()